اجرا و آموزش ورزش باستانی
نوشته شده توسط علی در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:59 موضوع | لینک ثابت
برگزاری یک دوره مسابقه ورزش های باستانی به مناسبت هفته معلم در زورخانه شهید میرشاکی الیگودرز
نوشته شده توسط علی در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 9:19 موضوع مسابقات | لینک ثابت
اگر ایران بجز ویران سرا نیست من این ویران سرا را دوست دارم اگر تاریخ آن افسانه رنگ است من این افسانه ها را دوست دارم اگر نای ونوایش جان گداز است من این نای و نوا را دوست دارم من این روشن زمین رامی پرستم من این دل کش سماءرادوست دارم اگر آب و هوایش دل نشین نیست من این آب و هوا را دوست دارم به شوق خار صحراهای خشکش من این فرسوده پا را دوست دارم اگر بر من زهی راه می رود زور من این زور آزما را دوست دارم
نوشته شده توسط علی در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 9:12 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 14:12 موضوع | لینک ثابت
| |||||||
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 14:8 موضوع | لینک ثابت
| ||||||||
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 14:6 موضوع | لینک ثابت
|
| |||||||
|
| |||||||
| |||||||
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 14:1 موضوع | لینک ثابت
|
سنگ گرفتن |
|
|
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 13:57 موضوع | لینک ثابت
|
پازدن | |||||
|
| |||||
| |||||
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 13:53 موضوع مقالات | لینک ثابت
|
| |||||
|
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 13:47 موضوع خبر ها | لینک ثابت
|
نخستين جشنواره اروپايي ورزش هاي زورخانه اي خاتمه يافت |
|
|
|
|
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 12:55 موضوع مسابقات | لینک ثابت
|
ساخت سرود ورزش باستانی در آکادمی ملی المپیک |
|
سرود ورزش باستاني و زورخانهاي كشور به سفارش كميته و اكادمي ملي المپيك و فدراسیون بین المللی ورزش های زورخانه ای در سازمان صدا و سيما توليد شد. محسن كوهستاني اهنگساز و تهيه كننده اين اثر گفت: اين سرود در بخش كوتاه (ويژه مراسم پرچم) به مدت 1 دقيقه و 46 ثانيه و بخش بلند به مدت 6 دقيقه و 22 ثانيه ساخته شده است. وي تصريح كرد: نمايش عظمت و ويژگي هاي ورزش باستاني به عنوان يكي ازمشخصه هاي فرهنگ , هنر و ورزش اصيل ايراني, از جمله مهمترين دلايل توليد اين اثر موسيقيايي محسوب مي شود. اين اهنگساز گفت: اشعار اين اثر از سروده معروف (ز نيرو بود مرد را راستي) حكيم ابوالقاسم فردوسي است. وي افزود: بيتي از سروده ابن قدري شاعر سده يازدهم هجري كشورمان(هزاران درود و هرسلام , ز ما برهمه انبيا عظام( نيز در ساخت اين سرود استفاده شده است . كوهستاني گفت: حدود 200 نفر از جمله 100 نفر از مرشدان صاحب نام ورزش باستاني و 50 نفر گروه كر حرفهاي در توليد اين اثر كه در استوديوهاي 103 و 104 صدا و سيما ضبط شد, همكاري داشتند. وي افزود: اين اثر تلفيقي از گوشه هاي اصيل ايراني همچون بيات اصفهان,ماهور و همايون با تنظيم و بهره گيري از استانداردهاي موسيقايي بينالمللي است . اين اهنگساز گفت: باتوجه به نامگذاري سال 86 به عنوان سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي, اين اثر با توجه به ارزش هاي ملي و مذهبي ورزش اصيل زورخانهاي كشورمان, گامي براي تحقق اهداف مورد نظر در اين نامگذاري و نمايش ارزش هاي والاي تاريخ پرعظمت اين مرز و بوم است . |
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 12:50 موضوع خبر ها | لینک ثابت
|
موسيقي ورزش باستاني |
|
|
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 12:42 موضوع مقالات | لینک ثابت
حماسه هاي پهلواني
پهلوان حاج سيدحسن رزاز و حاج محمدصادق بلورفروش
خان حاكم دستهايش را روى شكم برآمدهاش به همديگر قفل كرده بود و در حال راه رفتن با انگشتهاى كلفتش روى آن مىكوفت. متفكرانه در طول تالار قدم مىزد و پس از هر چند قدم مىايستاد و با دستهايش، چانه پهنش را مىخاراند و به پهلوان باشى، چپ چپ نگاه مىكرد و دوباره شروع به قدم زدن مىنمود. بالاى تالار كه رسيد سر جايش ايستاد، سرش را بلند كرد و رو به پهلوان گفت:
«خب حالا ميگى كه چى؟ آقا حرمت داره، آقا بزرگواره، آقا ساداته! اين حرفها همش به جاى خود، اما بايد تكليف پهلوان پايتخت معلوم بشه يا نه؟ خب هر چه كه باشد، آقا پهلوانه و بايد كشتى بگيره، تعارف هم نداره! اين كه حاج محمدصادق حاضر نميشه با آقا كشتى بگيره معنى نداره. بالاخره اين دو نفر بايد با هم كشتى بگيرن تا تكليف معلوم بشه! از همه اين حرفها گذشته، اين نظر حضرت والاست! ايشان وقت تعيين كردهاند و فرمودهاند كه بايد حاج سيدحسن رزاز و حاج محمدصادق بلورفروش دو پهلوان بزرگ ايران، عصر عيد نوروز مقابل شاه كشتى بگيرن!»
پهلوان يداله كه پهلوان باشى (1) دربار شاه بود، با دستپاچگى گفت: «بله قربان! متوجه فرمايشهاى شما هستم. ما هم همه سعىمان را كرديم، ولى اين دو نفر حاضر به كشتى نيستند!»
خان حاكم با بىحوصلگى گفت:
«خب چى ميگن؟»
پهلوان باشى گفت: «قربان همين هفته قبل براى چندمين بار با حاج محمدصادق صحبت كردم و بهش گفتم، پهلوان شما بالاخره بايد با حاج سيدحسن كشتى بگيرى تا تكليف پهلوان پايتخت معلوم بشه، مردم كشتى نگرفتن شما را به حساب ترس ميذارن! ميگن حاج محمدصادق از سيدحسن رزاز مىترسه كه حاضر نميشه با او كشتى بگيره!»
خان حاكم گفت: «خب، خب چى گفت؟»
«قربان آنقدر عصبانى شد كه من نزديك بود از ترس قالب تهى كنم; بعد هم گفت:
«حاج سيدحسن رزاز باعث افتخار و سربلندى پهلوانان ماست. همه عزت و بزرگى ما از آقاست. ايشان علاوه بر مقام جهان پهلوانى، در تقوى و جوانمردى و فضيلتسرآمد روزگار هستند. او مثل اجداد طاهرينش پاك است، هيچكس به خاطر ندارد كه آقا ذرهاى از راه تقوى و جوانمردى دور شده باشد. ايشان سرور ما هستند. مردم هر چه مىخواهند بگويند. من حاضر نيستم به خاطر مقام پهلوان پايتختى به اولاد پيغمبر ذرهاى بىاحترامى بشود.»
روز بعدش به سراغ حاج سيدحسن رفتم و گفتم:
«آقا همه جا پيچيده كه حاج محمدصادق بلورفروش پهلوان اول مملكته! تا وقتى كه شما حضور داريد، حاج محمدصادق چه كاره است كه مقابل شما عرض اندام بكنه. بايد تكليف اين كشتى را روشن بكنيد، بايد آنچنان حاج محمدصادق را جلوى همه به زمين بزنيد و از سكه بيندازيد تا ديگر كسى جرات نكند از اين حرفها بزند.»
خان حاكم كه برق خوشحالى در چشمانش مىدرخشيد، پرسيد:
«خب حاج سيدحسن چى گفت؟»
«هيچى قربان، نگاه بىتفاوتى به من انداخت و گفت: يداله تو پهلوان باشى هستى و نان دربار را ميخورى; اما من نانخور كسى نيستم. من نان بازويم را مىخورم و حاضر نيستم، براى مقام پيش كسى سر خم كنم. ديگه اون روزهايى كه پادشاهان ظالم، جوانمردان اين مملكت را براى تصاحب مقام جهان پهلوانى به جان يكديگر مىانداختند گذشته!
من به خاطر اسم و رسم حاضر نيستم، مردى مثل حاج محمدصادق بلورفروش را از سكه بيندازم. حاجى آدم با تقوا و خداشناسى است. او مايه سربلندى پهلوانان ما است. من با او كشتى نميگيرم!»
خان حاكم در حالى كه چانهاش را مىخاراند گفت:
«عجب! پس اين دو نفر با هم دستبه يكى كردهاند تا حرف ما را بشكنند.»
و دوباره دستهايش را روى شكم بزرگش در هم قفل كرد و با انگشتهايش روى شكمش ضرب گرفت. چند بار طول سالن را رفت و برگشت و همينطور كه قدم مىزد، گفت:
«بالاخره بايد فكرى كرد. تو پهلوان باشى دربارى، هر طورى شده بايد راهى پيدا كنى كه آن دو نفر را مجبور كنى تا با هم كشتى بگيرند.
حاج سيدحسن خيلى بين مردم محبوب شده، براى خودش دم و دستگاه و بروبيايى راه انداخته. يه خورده فكرت را به كار بينداز، صحبتسر كشتى و نقل پهلوانى كه نيست! مردم شهر آن قدر كه حاج سيدحسن رزاز را قبول دارند، حاكم تهران و دستگاه دولت و زبانم لال پادشاه مملكت را هم قبول ندارند. آخه من نمىدانم، اين آدم يكلاقبا چه جورى قاپ مردم را دزديده و تو دل دوست و دشمن جا باز كرده؟ پير و جوان روى اسمش قسم مىخورند. شنيدم هر كسى، هر كار و گرفتارى كه داره، يك راست ميره سراغ اون و اين آدم به تنهايى همه اين مشكلات را حل ميكنه. ديگه كمكم بايد در نظميه و دستگاه دولت را تخته كنيم و مملكت را دو دستى تحويل آقا بدهيم. به حرف هيچكس هم توجه نداره، به دستگاه دولت و شاه هم كه كمترين توجهى نميكنه. ممكنه فكرهايى توى كلهاش باشه.
اين آدم براى دولتخطرناكه! ميفهمى چى ميگم؟ براى همين هم بايد او را از ميدان به در كرد. بايد هر طور شده پيش مردم بىاعتبار بشه. تو بايد كارى بكنى كه حاج محمدصادق با او كشتى بگيره و او را شكستبده! تنها راه ممكن همينه، متوجه شدى؟»
پهلوان باشى با چاپلوسى گفت:
«قربان من فكر خوبى دارم. صبح روز جمعه، تو زورخانه نوروزخان جشن گلريزانه (2) .پهلوان رزاز از حاج محمدصادق و نوچههاش هم دعوت كرده تا براى ورزش به زورخانه نوروزخان بروند. فرصتخيلى خوبيه! حتما كار به كشتى هم ميرسه. اگه خان حاكم آن روز به زورخانه تشريف بياورند، شايد بتوانيم آنها را رو در روى هم قرار بدهيم و به كشتى گرفتن مجبورشان كنيم. براى اين كار مرشد خيلى خوب ميتونه به ما كمك بكنه.»
خان حاكم فكرى كرد و گفت:
«فكر خوبيه، ولى تو اول بايد با مرشد حرف بزنى و او را آماده كنى. من هم روز جمعه به زورخانه ميام!»
صبح روز جمعه، در زورخانه نوروزخان غوغايى بر پا بود. بوى اسپند و كندر فضاى زورخانه را پر كرده بود. پهلوانان و نوچههايشان دسته، دسته به زورخانه مىآمدند. صداى ضرب و سلام و صلوات تا زير بازارچه به گوش مىرسيد و توجه مردم را به خود جلب مىكرد. در بازارچه پامنار زندگى به آرامى جريان داشت. دكانداران و مشتريان به داد و ستد مشغول بودند. سبزى فروشها و ميوهفروشهاى دورهگرد، با آوازى زيبا جنسهاى خود را معرفى مىكردند. زنهاى محله زنبيل به دستبا چادر و روبند مشغول خريد روزانه و چانهزدن با فروشندهها بودند. ورود كالسكه خان حاكم به بازارچه در حالى كه فراشهاى چماق به دستحكومتى در جلو و عقب كالسكه مىدويدند و راه را باز مىكردند، آرامش بازارچه را بر هم زد. فراشهاى خشن حكومتى هر چه را كه در مسير كالسكه قرار داشتبه كنار مىانداختند و چرخچىها و فروشندگان دوره گرد از ترس ضربات چماق با سر و صدا هر يك به طرفى مىگريختند. همه مىخواستند بدانند كه خان حاكم اين وقت روز براى چه به بازارچه پامنار آمده است. مغازهها تعطيل شده بود. دكانداران و چرخچىها و مردم كوچه و بازار همه ايستاده بودند و با نگاهشان مسير عبور كالسكه را تعقيب مىكردند. كالسكه در انتهاى بازارچه مقابل زورخانه ايستاد. مرشد كوچيكه در سردم (3) نشسته بود و آتشدان را مقابل ضربش گرفته بود و آن را گرم مىكرد و آهسته ضرب مىگرفت و از ورزشكارانى كه وارد زورخانه مىشدند، با ضرب و صلوات استقبال مىكرد. آن روز مرشد دوبار بر زنگ زورخانه كوفته بود، يك بار براى پهلوان حاج سيدحسن رزاز و يك بار براى پهلوان حاج محمدصادق بلورفروش. هنوز ورزشكاران داخل گود نشده بودند. چند نفرى با چاى و شيرينى از مردم پذيرايى مىكردند. گروهى از ورزشكاران در كنار گود با حركات نرمشى خود را گرم مىكردند و عدهاى ديگر سنگ (4) مىگرفتند.
خاك كف گود را با سنگ غلطان (5) كوبيده و آبپاشى كرده بودند. صداى ضرب و زنگ بلند شد و فرياد مرشد زير سقف زورخانه پيچيد. خوش آمديد، صفاى قدمتان!
همه نگاهها به سمت در برگشت. خان حاكم بود كه با گروهى از فراشان و نگهبانان خود وارد زورخانه شد و پس از خوش و بش كردن با مرشد و ورزشكاران روى سكوى مقابل سردم نشست. ورود ناگهانى خان حاكم تعجب ورزشكاران را برانگيخته بود. بعضىها سعى مىكردند مراقب رفتار و حركات خود باشند و عدهاى ديگر فرصتخوبى براى خودنمايى پيدا كرده بودند، با اشاره مرشد ورزش شروع شد. پهلوانان و ورزشكاران به ترتيب كسوت و مقام ورزشى وارد گود شدند و در جاى خود ايستادند. پهلوانباشى هم داخل گود شد، مرشد به علامت احترام و مقام پهلوانى او دوبار بر زنگ كوفت و با شدت ضرب را به صدا درآورد. پهلوانباشى، خاك كف گود را بوسيد و روبروى مرشد ايستاد.
حاج سيدحسن رزاز با قامتبلند و اندام ورزيده و موزون زير سردم و روبروى پهلوانباشى ايستاده بود و حاج محمدصادق بلورفروش هم با قد نه چندان بلند، اما پيكر تنومند و ورزيده كنار دست او بود.
پهلوانباشى رو به حاكم كرد و گفت:
«حضرت حاكم اگر اجازه بفرماييد، بنده به حكم اينكه پيرمرد هستم و افتخار مقام پهلوانباشى دربار را دارم با اجازه شما كارها را تقسيم كنم.»
خان حاكم در حالى كه سعى مىكرد، شكم گندهاش را هر چه بيشتر جلو بدهد، بادى به غبغب انداخت و گفت:
«شما صاحب اختياريد پهلوان! هر كارى كه صلاح مىدانيد، بكنيد.»
بعد هم پهلوانباشى گفت:
«پس با اجازه بزرگترهاى مجلس، شنا را جد سادات، پهلوان دوران حاج سيدحسن بروند كه چابك هستند و ورزيده. ميل را هم پهلوان بزرگ زمان ما حاج محمدصادق بگيرند كه تناور و قدرتمند هستند و سرپنجههاى قوى دارند. پا را هم من ميزنم كه پيرمرد هستم و كم قوت!» بعد هم به شدت خنديد.
حاج سيدحسن و حاج محمدصادق نگاه معنىدارى به هم كردند و لبخند كمرنگى بر لبانشان نقش بست.
پهلوانباشى رو به حاج سيدحسن كرد و گفت:
«پهلوان يا على! پس چرا معطلى؟»
حاج سيدحسن به ميان گود آمد، تخته شنا را وسط گذاشت و زانو زد و از همه رخصت طلبيد. ساير پهلوانان هم زانو زدند و به ضرب و آواز مرشد گوش سپردند. مرشد كوچيكه، با سرانگشتانش آهسته ضرب مىگرفت و اشعار حماسى مىخواند:
خوشدل نشوى از آنكه عنوان دارى
يا آن كه نژاد از كى (6) و ساسان دارى
بايستبرهنه همچو شمشير شوى
تا جوهر خويش را نمايان دارى
مرشد طلب صلوات كرد و با بلند شدن صداى صلوات پهلوانان به روى تخته شنا قرار گرفتند و ورزش شروع شد.
مرشد هماهنگ با حركات پهلوان ضرب را به صدا در مىآورد و با اشعار حماسى ورزشكاران را تحريك مىكرد.
در زورخانه جاى خالى براى نفس كشيدن هم باقى نمانده بود. دور تا دور گود جمعيتبراى ديدن پهلوانان از سر و كول هم بالا مىرفتند.
جمعيت زيادى هم دو در زورخانه پشت هم ايستاده بودند. پهلوان با چالاكى غيرقابل وصفى شنا مىرفت و گاهى زير چشمى به حاج محمدصادق نگاه مىكرد. شنا رفتن پهلوان از شمارش گذشته بود. بعضىها زانوان را بر زمين گذاشته بودند.
و دور از چشم ديگران آهسته از زير شنا رفتن در مىرفتند. ديگر مرشد هم خسته شده بود و از توان افتاد بود. پهلوان از روى تخته شنا بلند شد. بعد از شنا نوبتخمگيرى و نرمش بود. پهلوان براى مرشد طلب صلوات كرد و شنا به پايان رسيد.
به اشاره مرشد، ورزشكاران به سراغ ميلها رفتند و هر يك ميلى را به تناسب قدرت خود برداشتند. پهلوانباشى به كناره گود رفت و بزرگترين و سنگينترين ميلهاى زورخانه را برداشت و مقابل حاج محمدصادق قرار داد و در حالى كه به حاج حسن نگاه مىكرد با كنايه گفت:
«گرز خورند پهلوان! يا على پهلوان!»
حاج محمدصادق ميلها را به دست گرفت و پس از كسب رخصت از مرشد شروع به گرفتن ميل كرد. اين حركت هم به پايان رسيد.
حركتهاى ورزشى به ترتيب انجام مىشد، سرآخر پهلوانباشى پا زد و بعد از چرخيدن ورزشكاران، با دعاى پهلوانباشى ورزش به پايان رسيد.
پهلوانباشى رو به مرشد و خان حاكم كرد و گفت:
«اختيار مجلس با بزرگترها است، حضرت حاكم بفرماييد كه چه بكنيم!»
خان حاكم هم در حالى كه خود را باد كرده بود گفت:
«پهلوان ديگه بهتر از اين نميشه، همه پهلوانان و بزرگان جمع هستند كشتى بگيريد تا ما هم تماشا كنيم.»
پهلوان باشى هم بىمعطلى گفت: «يا على ناز جان پهلوان حاضر! حاج محمدصادق كشتى دور بگيرند!» و بدون فاصله مرشد، شروع به خواندن گل (7) كشتى كرد:
آنيم كه پيل بر نتابد لت ما
بر چرخ زنند نوبت دولت ما
گر در صف ما مورچهيى گيرد جاى
آن مورچه شير گردد از صولت ما
صداى ضرب و اشعار مرشد، همه را به هيجان آورده بود. تماشاچيانى كه بالاى گود، روى سكوها نشسته بودند، به شوق آمده بودند و از شدت هيجان به خود مىپيچيدند.
حاج محمدصادق بلورفروش با پيكر تنومند و اندام ورزيده خود كه چون كوهى محكم و استوار بود، به ميانه ميدان آمد، از مرشد طلب رخصت كرد و در ميانه گود ايستاد و گفت:
«از سر شروع مىكنيم، هر كس كه كشتى مىخواهد بسمالله!»
يكى از ورزشكاران جوان به ميانه ميدان آمد. پهلوانباشى به وسط گود آمد و دست پهلوان جوان را در دستهاى حاجى گذاشت و كشتى شروع شد. تازه دو پهلوان سرشاخ شده بودند كه حاجى براحتى، تعادل پهلوان جوان را بر هم زد و او را بر زمين كوفت.
پهلوانان يك به يك جلو مىآمدند و هر يك با فنى به زمين مىخوردند. هيچكس تاب مقاومت در برابر قدرت حاج محمدصادق و مهارت بىمانند او در به كار بردن فنون كشتى را نداشت. خان حاكم از خوشحالى يك لحظه در جاى خود بند نبود، ديگر نمىتوانستخوشحالى خود را پنهان كند و بشدت حاجى را تشويق مىكرد.
به جز حاج حسن رزاز كسى باقى نمانده بود. حاج سيدحسن آرام در جاى خود ايستاده بود و سر به زير داشت.
با اشاره پهلوانباشى، مرشد با صداى بلند گفت:
«دو پهلوان، دو دلاور، ناز جان هر دو پهلوان!»
حاج سيدحسن نگاهى با معنى به مرشد انداخت و به ميان گود آمد. دو پهلوان رو در روى هم ايستادند و به چشمهاى هم خيره شدند. بعد به رسم كشتى پهلوانى، هر دو براى كشتى فرو كوفتند. هر دو پهلوان زانوان خود را بر زمين نهادند، دستهاى راست را در هم گره كردند و به رسم مچ گرفتن پهلوانان، آرنجها را بر زمين گذاشتند و رخ در رخ يكديگر بر كنده زانو نشستند. شور و اشتياق در زورخانه موج مىزد. خان حاكم با هيجان دستهايش را به هم مىماليد و به مرشد اشاره مىكرد.
مرشد با شور و هيجان فراوان ضرب مىگرفت و گل كشتى مىخواند:
به كشتى گرفتن نهادند سر
گرفتند هر دو دوال كمر
دو نيزه، دو بازو، دو مرد دلير
يكى اژدها و دگر نره شير
دو پهلوان بشدت دستهاى هم را مىفشردند و در حالى كه گره در ابرو انداخته بودند، به چشمهاى هم زل زده بودند و به رسم كشتى پهلوانى هر دو پشت دست هم را بوسيدند. مرشد با حرارت فراوان همچنان مىخواند:
اول به قوس و ميان كوب به هم كنند آهنگ
دوم به ركبى و تو شاخ بفكنند پلنگ (8)
سوم به زيركشى، دست در مخالف و لنگ
به چارم ار نبود اژدر و مجال درنگ
كند به خاك و را، كنده ناگهان كشدا
دو پهلوان، دو زبردست كوفتند به هم
دو گرد از پس كشتى نهاده روى علم
نه آن زيادتر از اين، نه اين هم از آن كم
كه تا نهند به زخم خيال خود مرهم
هر آنكه فتح كند، سر به آسمان كشدا
ناگهان حاج محمدصادق، دست از دست پهلوان رزاز خارج كرد، دستهايش را بر سينه گذاشت و سرخم كرد و زانوان حاج حسن را بوسيد و فرياد زد: مرشد!
از صداى خشمگين حاج محمدصادق، مرشد خاموش شد. سكوت همه زورخانه را فرا گرفته بود. پهلوان حاج محمدصادق با صداى بلند و با آهنگ مرشد، شروع به خوانده كرد:
حريف طبع به گل كشتىام زبان كشدا
هميشه دامن طبعم در اين ميان كشدا
خوش آن كه مدح ز ساقى كوثرم كشدا
مراست ميل به صلوات خاص پيغمبر
محمد آنكه فلك پاس آسمان كشدا
صداى صلوات جمعيت، ديوارهاى زورخانه را به لرزه درآورد. بار ديگر پهلوان بلورفروش رو به مرشد كرد و گفت:
«اول به نبوت خاتمالانبياء دوم به ولايت على مرتضى، سوم به رخصتى پهلوان حى و حاضر. مزد استاد، ناز جان پهلوانان، مزد دست كهنهسوار، سربلندى دين مبين اسلام، خدا را سجود، پيران را عزت، جوانان را قدرت، تيغ پادشاه حقيقى اسلام برا، نسل سادات زياد، دشمن سادات فنا، براى سلامتى پهلوان دوران، حاج حسن رزاز صلوات!»
جمعيتبار ديگر صلوات فرستادند. پهلوان وسط گود ايستاده بود و چشمهايش را در صورت يك، يك ورزشكاران و پهلوانان مىدواند و با چهره برافروخته و صداى خفه رو به مرشد فرياد زد:
«مرشد! چهل سال است كه در زورخانهها از دهان كهنهسواران شنيدهايم كه شكسته باد آن دستى كه بخواهد به روى سادات بلند شود. پهلوانى به قدرت و قوت نيست، به جوانمردى و افتادگى است. آقا استاد و بزرگتر همه ما هستند! من خاك پاى آقا هستم. چه كسى جسارت دارد كه مقابل اين اولاد على، عليهالسلام، كه در تقوا و پاكدامنى مثل و مانند ندارد، عرض اندام كند. هنوز به خاطر ندارم كه ايشان بدون وضو به كوچه و خيابان آمده باشند. من هيچوقتبه خود اجازه نمىدهم، خدمت ايشان كوچكترين جسارتى بشود.»
از ميان جمعيت، پيرمردى بلند شد و با چشمان اشكآلود گفت:
آفرين پهلوان، آفرين! امروز جوانمردى و افتادگى را به همه نشان دادى. اين كار تو براى جوانترها درس بزرگى بود. خدا حفظت كند!»
دو پهلوان سر و صورت يكديگر را بوسيدند و ورزشكاران با سلام و صلوات از گود بيرون آمدند. جمعيت پشتسر هم صلوات مىفرستادند. خان حاكم از عصبانيتخونش به جوش آمده بود. با ناراحتى از جايش بلند شد و بدون خداحافظى زورخانه را ترك كرد.
× × ×
عيد نوروز نزديك مىشد. شادى و نشاط از در و ديوار شهر موج مىزد. در بازارچهها همه جا نقل و شيرينى پخش مىكردند. مغازهها پر زرق و برقتر از هميشه بود. پارچههاى زيبا، لباسهاى رنگارنگ، گل و شيرينى، چشم هر بينندهاى را مىفريفت. بچهها از همه خوشحالتر بودند. فروشندگان دوره گرد با ماهىهاى رنگارنگ حوضى، دل بچهها را آب مىكردند. زندگى پر جنب و جوشتر از هميشه جريان داشت.
در شهر شايع شده بود كه پهلوانى قدرتمند از كشور روسيه، براى كشتى گرفتن با قوىترين پهلوانان ايران به تهران آمده است.
مىگفتند پهلوان روس به قدرى تنومند و قوىهيكل است كه صدها كيلو وزنه را به روى سر بلند مىكند. او به همه كشورهاى دنيا مسافرت كرده بود و با نامآورترين پهلوانان دنيا كشتى گرفته بود و تمام آنان را شكست داده بود.
خبر آمدن پهلوان روس و تقاضاى كشتى با پهلوانان ايران، شور و هيجان مردم را چند برابر كرده بود. همه جا صحبت از پهلوان روس و كسى كه بايد با او كشتى مىگرفتبود. قرار بود كه اين هفته روز جمعه، پهلوانباشى تكليف حريف پهلوان روس را معلوم كند.
روز جمعه در زورخانه نوروزخان، جمعيت موج مىزد. حتى بيرون از زورخانه، زير بازارچه جمعيت زيادى منتظر بودند تا از نتيجه گفتگوى پهلوانان و حريف پهلوان روس با خبر شوند. در زورخانه غلغلهاى بر پا بود. كسى به ورزش فكر نمىكرد، هر چند نفرى يك گوشه نشسته بودند و مشغول گفتگو بودند. عدهاى حريف پهلوان روس را حاج محمدصادق بلورفروش مىدانستند و عدهاى ديگر معتقد بودند كه فقط پهلوان رزاز حريف پهلوان روس است.
پهلوانباشى روى سكوى كنار سردم ايستاد و گفت: «جماعت! امروز ديگر صحبت تعارف و حفظ حرمتها نيست. امروز صحبت آبرو و حيثيت ايران و پهلوانان ايران است. از پهلوانان دنيا نامه تاييديه گرفته كه همه آنها را شكست داده است. امروز صحبت از ننگ و نام است، بايد قوىترين پهلوان ايران به جنگ پهلوان روس برود. بايد معلوم بشود كه پهلوان پايتخت چه كسى است! اول بايد تكليف كشتى حاج محمدصادق بلورفروش و حاج سيدحسن رزاز را معلوم كرد. برنده اين كشتى به جنگ پهلوان روس خواهد رفت.
ديگر از سكوت چند لحظه پيش خبرى نبود. همه گرم گفتگو بودند. بعضىها نظر پهلوانباشى را تاييد مىكردند، يعنى راهى به جز اين وجود نداشت. هر كسى از پهلوان مورد علاقه خود تعريف و حمايت مىكرد. دو پهلوان ساكتبودند.
در ميان ازدحام جمعيت، حاج محمدصادق بلند شد و با صداى بلند گفت: «با اجازه بزرگترها و پهلوانان، اما نظر من چيز ديگرى است. من خودم را شاگرد حاج سيدحسن رزاز مىدانم. پهلوان روس كيست كه جرات تقاضاى كشتى با حضرت آقا را بكند. برويد به همه بگوييد، حاج محمدصادق بلورفروش گفت، اگر پهلوان روس بتواند در كشتى من را شكستبدهد، شايستگى كشتى آقا را دارد.
در شهر همه جا صحبت از كشتى پهلوان بيگانه و پهلوان ايرانى بود. در زورخانهها بعد از ورزش براى پيروزى پهلوان اسلام بر كفر دعا مىكردند. چند روز به عيد مانده بود. قرار گذاشته بودند كه در روز عيد نوروز، دو پهلوان در ميدان شهر در برابر مردم و مقامات كشور كشتى بگيرند. مردم به مسجدها و حسينيهها هجوم برده بودند و براى پيروزى پهلوان سرزمينشان نذر و نياز و دعا مىكردند. چند روز بود كه حاج محمدصادق دور از چشم مردم در بيابانهاى اطراف شهر خلوت كرده بود و با خداى بزرگ راز و نياز مىكرد. روز موعود فرا رسيد. دور تا دور ميدان شهر جمعيت موج مىزد. در جايگاهى كه براى مسؤولان شهر ساخته بودند، همه بزرگان حضور داشتند. پهلوان روس ساعتى زودتر از حريف خود به ميدان آمده بود. و براى نشان دادن قدرت خود، براى مردم نمايش مىداد. او چند سنگ بسيار بزرگ و سنگين را به روى سر برده بود و دستگاهى را كه براى اندازه گرفتن قدرت پهلوانان ساخته بودند، آنچنان با شدت كشيد كه متلاشى شد.
پهلوان حاج محمدصادق بلورفروش، در حالى كه شلوار چرم كشى به تن داشت و اندام ورزيده خود را پيچ و تاب مىداد به آرامى وارد ميدان شد. با ورود پهلوان، صداى صلوات جمعيت، آسمان شهر را به لرزه انداخت. با اجازه مرشد، دو پهلوان با هم سرشاخ شدند. هر دو پهلوان تنومند و پرقدرت بودند. پهلوان روس با زيركى به دنبال راهى مىگشت كه پا يا كمر حاج محمد صادق را به دستبياورد; اما پهلوان ايرانى چنين فرصتى را به او نمىداد. كشتى بيش از حد طولانى شده بود. از تن هر دو پهلوان عرق بشدت فرو مىريخت. هر دو بشدت نفس مىزدند.
حاج محمدصادق در يك لحظه، هر دو پاى پهلوان روس را به دست آورد و او را چون تنه درختى به روى سربلند كرد و محكم بر زمين كوبيد. صداى صلوات جمعيت، گوش فلك را كر مىكرد. پهلوان حاج محمدصادق، جايزهاى را كه به خاطر اين پيروزى بزرگ به دست آورده بود، به پهلوان روس هديه كرد و گفت:
«او در شهر غربت و ميهمان است. از اينكه او را به زمين زدم، شرمسارم!»
از ميان جمعيت، پيرمردى فرياد زد:
«عزتت زياد پهلوان، هر چه كه به دست آوردى، به خاطر ادب و احترام به فرزند پيامبر بود.»
پىنوشتها:
×. برگرفته از كتاب «حماسههاى پهلوانى» نوشته خسرو آقايارى
1. پهلوانباشى، پهلوان پيرى بود كه از جانب شاه به سمت رياست ورزش و پهلوانان انتخاب مىشد.
2. گلريزان: جشنى است كه به مناسبت اعياد ملى و مذهبى و يا براى كمك مادى به افراد نيازمند در زورخانهها برگزار مىشود و پس از ورزش و جشن و شادمانى كمكهاى نقدى ورزشكاران براى نيازمندان جمعآورى مىشود.
3. سردم: سكوى بلندى است كه مرشد در آن مىنشيند و با نواختن ضرب و خواندن اشعار حماسى، ورزشكاران را هدايت مىكند.
4. وسيلهاى ورزشى، شبيه به سپرهايى كه جنگاوران در ميدان جنگ براى دفاع از خود در دست مىگيرند.
5. در زمانهاى قديم، كف گود زورخانه را با خاك نرم مىانباشتند و با غلطك مىكوبيدند و آبپاشى مىكردند تا بتوان بر آن كشتى گرفت.
6. كيخسرو از شاهان باستانى ايران است و كى لقب عموم شاهان بوده است.
7. گل كشتى اشعار استحماسى كه براى تهييج روحيه ورزشكاران هنگام شروع كشتى توسط مرشد، يا كهنهسوار خوانده مىشود. در شعرهاى گل كشتى معمولا اخلاقى، رعايت نكات پهلوانى و فنون كشتى به پهلوانان يادآور مىشود.
8. قوس، ميانكوب، ركبى، توشاخ، زيركشتى، دست در مخالف، لنگ، اژدر، خاك، كنده همگى از اسامى فنون كشتى است.
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 11:3 موضوع | لینک ثابت
زورخانهجايي است كه مردان در آن ورزش مي كنند و بيشتر در كوچه پس كوچه هاي شهر ساخته شداست. بام آن به شكل گنبد و كف آن گودتر از كف كوچه است . در آن كوتاه و يك لختي استو هر كه به خواهد از آن بگذرد و داخل زورخانه بشود بايد خم شود . مي گويند درزورخانه را از اين رو كوتاه مي گيرند كه ورزشكاران و كساني كه براي تماشا به آنجامي روند به احترام ورزش و ورزشكاران و آن مكان خم شوند. اين در به يك راهروي باريكبا سقف كوتاه باز مي شود و آن راهرو به «سردم زورخانه» مي رود . درميان زورخانهگودالي هشت پهلو و گاهي شش پهلو به درازي 5 يا 4 متر و پهناي 4 متر و ژرفاي 3 چاركتا يك متر كنده شده كه «گود» ناميده مي شود. در كف گود چند لايه بوته و خاشاكگذاشته و روي آن بوته و خاشاك خاك رس ريخته و هموار كرده اند. بوته و خاشاك را براينرمي كف گود مي ريزند و هر روز روي اين كف را پيش از آن كه ورزش آغاز شود با آب «گلنم» مي زنند تا از آن گرد برنخيزد.
سراسرديوارهگود ساروج اندود شده است و لبهآن به جاي هزارهآجري با چوب پوشانده شده است تا اگر ورزشكاران هنگام ورزش به لب گود بخورند تنشانزخمي نشود. در بالا و دور گود غرفههايي ساخته شده كه جاي نشستن تماشاچيان و گذاشتنجامه ورزشكاران و لنگ بستن تنكه پوشيدن آنان است . يكي دو غرفه از اين غرفهها نيزجايگاه افزارهاي ورزشي است .
|
|
|
سَر دم
سردم زورخانه در يكي از غرفه هاي چسبيده به راهروي زورخانه درست شده است و آن صفه اياست نيم گرد كه كف اش از كف زورخانه يك متر تا يك و نيم متر بلندتر است. در جلوي«سر دم» چوب بستي است كه به آن زنگ و پوست پلنگ و زره و سپر و پر قو آويخته است. برروي سكو زير چوب بست اجاقي كنده شده كه در آن آتش ميريزند و هرگاه اجاق نداشتهباشند منقلي زير چوب بست مي گذارند و مرشد تنبك خود را با آتش اجاق يا منقل گرم ميكند تا صداي آن رساتر درآيد .
ميگويندنخستين كسي كه طرح ساختمان زورخانه را ريخت «پورياي ولي» بود.نام پورياي ولي (محمود قتالي خوارزمي) است و او در نيمه دوم سده هفتم و نيمه نخستينسده هشتم هجري مي زيسته است . او پهلوان و شاعر و عارف بوده و دمي گرم و گيرا داشتهاست.
با لب زمزمه آرا چه خفي و چه جليجرگهرا گرم بكن از دم پورياي ولي
افزارهاي ورزش باستاني
تختهشنا:چوبياست هموار به درازاي 70 سانتي متر و پهناي 7 و ستبري 2 سانتيمتر
وگاهي كوچكتر و بزرگتر از اين اندازه هم ساخته مي شود. به زير تخته نزديك دو سر آندو پايهزنخي (ذوزنقه اي) به بلندي چهار سانتيمتر ميخكوب شده است.
ميلورزش:افزارياست چوبي و كله قندي و توپر، ته آن گرد و هموار و سر آن تخت يا گرد است و در ميانآن دستهاي به درازاي پانزده سانتيمتر فرو برده اند . وزن هر ميل از پنج كيلو تاچهل كيلو گرم است .
ميلبازي:مانند ميل ورزش است ولي دستهآن بلندتر از ميل ورزش و وزنش كمتر از آن است تا در هنگام بازي و پرتاب كردنش آسانباشد .وزن هر ميل بازي از چهار تا شش كيلو گرم بيشتر نمي شود .
سنگ:دوپاره و راست گوشه است كه از درازا با بست هاي فلزي به يكديگر چسبانيده شده و يكبر آن هلالي است، درازاي سنگ يك متر و پهناي آن هفتاد سانتيمتر است. در ميان سنگسوراخي است كه در آن دستگيره اي گذاشته اند و روي آن را با نمد يا كهنه پوشانده اندتا دست ورزشكار را هنگام سنگ گرفتن زخم نكند. وزن هر دو سنگ از بيست كيلو تا صد وبيست كيلو است. سنگ را در قديم (سنگ زور) و(سنگنعل) هم مي ناميدند زيرا به شكل نعل است.
كبـّاده:افزارياست آهني، مانند كمان و سراسر تنهآن از آهن است و در ميانش «جا دستي» دارد. درازاي آن نزديك به صد و بيست تا صد و سيسانتيمتر است. چلهكبـّاده زنجيري است شانزده حلقه اي ـ و گاهي كمتر يا بيشتر ـ و در هر حلقه شش پولكآهني دارد و ميان آن جا دستي گذاشته شده است. وزن كباده از ده كيلو تا چهل كيلواست. گاهي نيز كبادههاي سنگينتر و سبكتر هم مي سازند و بكارميبرند.
|
|
|
|
جامههاي ورزش باستان
تنكهيا تنبان نطعي :شلوار كوتاهي است كه ران را تا زير زانو مي پوشاند و آن را هنگام ورزش كردن و كشتيگرفتن مي پوشند. اين تنبان از يك رويه چرمي يا پارچه ماهوتي ستبر و چند لايه آستركرباسي دوخته شده است . رويه آن بيشتر به رنگ آبي مايل به سبز است.
كمرو نشيمنگاه و سر دو زانوي تنكه از چرم است. روي رانهاي تنكه گل و بوته هاي بزرگي ـبيشتر بوته جقّه سركج قلاب دوزي شده است . بالاي تنكه را «برج»، پيش روي تنكه را كهزير شكم مي افتد «پيش قبض»، روي زانو را (پيش كاسه) يا ( سر كاسه) و پشت زانو را(پس كاسه) مي نامند.
لُنگ:همان لنگي است كه مردان در گرمابه ميبندند. در روزگار ما به جاي پوشيدن تنكه ،ورزشكاران لنگي روي «زير شلوار» خود مي بندند و در گود ميروند و بستن آن چنين است :
دوسر از پهناي لنگ را در كمر گاه بر روي ناف گره مي زنند و پايين لنگ را كه آويزاناست از پشت پا مي گيرند و از ميان دو پا بالا مي برند و در «پيش قبض» كه همان «گره»است فرو مي كنند.
گردانندگان زورخانه
مرشد:امروز در زورخانه مرشد به كسي مي گويند كه آوازي خوش دارد و هنگام ورزش روي «سر دم»مي نشيند و با آهنگ هاي گوناگون كه هر كدام ويژه يكي از حركات ورزشي است ضرب ميگيردو شعرهاي رزمي كه بيشتر از شاهنامه فردوسي برگزيده مي شود مي خواند و صداي ضرب وآواز خود را با حركات ورزشكاران ، هماهنگ مي كند و آنان را به ورزش بر مي انگيزد.در قديم « مرشد» يا «كهنه سوار» كسي بود كه كار آموزش ورزشكاران و پهلوانان با اوبود. كهنه سوار در هنگام ورزش لنگي به دوش مي انداخت و چوبي هم كه به آن «تعليمي»مي گفتند در دست مي گرفت و در كنار گود مي نشست و باستاني كاران يا كشتيگيران رادر كارهاي ورزشي و كشتي گيري راهنمايي مي كرد. كهنه سواران يا مرشدان از چابكترينو آزمودهترين پهلوانان و ورزشكاران بودند . ( گويا مرشد امروزي را «ضرب گير» ميخواندند).
مُشتُمالچي:كسياست كه پيش از ورزش به ورزشكاران و پهلوانان لنگ و تنكه ميدهد و پس از ورزش آنها رامشت و مال ميكند، تا كوفتگي و خستگي از تنشان بدر رود و پادويي زورخانه نيز با مشتمالچي است.
مقام ورزشكاران درزورخانه
پيشكِسوَت:پيش كسوت در زورخانه به كسي مي گويند كه سالمندتر و آزموده تر از ورزشكاران ديگرباشد . پيش كسوت از همه گونه ورزشهاي باستاني و ريزه كاريهاي يكايك آنان آگاه است ومي تواند بهتر و سنگين تر از ديگران ورزشهاي باستاني را انجام دهد.
مياندار:ورزشكاري است كه در گود روبروي مرشد و ميان ورزشكاران ديگر مي ايستد و گرداندن ورزشو پيش و پس انداختن كارهاي ورزشي را به عهده مي گيرد. ورزشكاران هنگام ورزش به اونگاه و از حركات ورزشي او پيروي مي كنند. مياندار بايد مانند پيش كسوت آزموده وآگاه از همه گونه ورزش و ريزه كاريهاي يكايك آنها باشد. معمولاً پيش كسوت هرزورخانه مياندار آنجا مي شود.
پهلوان:بهكسي گفته مي شود كه بسيار آزموده و چابك و كار كرده باشد و هماوردي نداشته باشد.
نوخاسته:جوان نوچهاي است كه آزمودگي يافته و پهنه كارهاي ورزشي خود را گسترش داده و برايكشتي گرفتن و ورزشهاي «تو گودي» به زورخانه هاي ديگر مي رود.
نوچه:بهجوان ورزشكاري گفته مي شود كه زير نظر پهلواني، فن هاي كشتي را مي آموزد و شاگرد اوبه شمار مي رود. او از نظر تردستي و چابكي برگزيدهترين شاگردان آن پهلوان است.
شيوه ورزش باستاني
سنگگرفتن:سنگ گيرنده در بالاي گود در جايي از زمين كه لنگ انداخته اند به پشت ميخوابد و سهبالش، يكي را زير سر و دوتاي ديگر را زير بازوي راست و چپ مي گذارد و دو سنگ با دودست خود چنان مي گيرد كه سرهاي هلالي آن دو به سوي سرش باشد و پي در پي به پهلوي چپو راست ميغلطد. هنگامي كه بر پهلوي چپ است سنگي را كه در دست دارد مستقيم چنانبالا مي برد كه بازوي خميدهاش راست شود و به همان شيوه هنگامي بر پهلوي راست استسنگي را كه در دست چپ دارد مستقيم به بالا مي برد. اين گونه سنگ گرفتن را «غلطان»مي گويند. گونه ديگر سنگ گرفتن آن است كه ورزشكار به پشت ميخوابد و پاهايش را درازمي كند و دو سنگ را باهم پي در پي روي سينه بالا و پايين مي برد، اين سنگ گرفتن را(جُفتي) مينامند. مرشد، سنگ گرفتن ورزشكاران را تا (117) يا (114) بار مي شمارد واگر سرگرم ضرب گرفتن براي ورزشكاران درون گود باشد، يكي از دوستان سنگ گيرندهسنگهاي او را مي شمارد. شماره (117) و (114) مسان باستاني كاران مقدس است و مرشد ياديگران از اين دو شماره بيشتر نمي شمارند. (117) اشاره به صد و هفده تن كمربستهمولا است و (114) اشاره به يكصد و چهارده سوره قرآن است. سنگ شمار يا مرشد پيش ازسنگ گرفتن براي شور بخشيدن به سنگ گيرنده (سرنوازي) مي خواند:
هركار كه مي كني بگو بسم اللهتا جمله گناهان تو بخشد الله
دستتكه رسد به حلقه سنگ بگو لا حول ولا قُوه الا بالله
وسپس شمارش را چنين آغاز مي كند:
لاحُولَ وَلا قُوهَ اِلا بِالله العلي الَعظيم.
بِسِماللهِ الـّرحمنِ الرحيم
اولخدا ـ دو نيست خدا ـ سبب ساز كل سبب يا (سيد كائنات) چاره ساز بيچارگان الله ـ پنجهخيبر گشاي علي ـ شش گوشه قبر حسين ـ امام هفتم باب الحوايج ـ قبله هشتم يا امام رضاـ يا اما محمد تقي روحي فداه و جسمي ـ دهنده بي منت الله ـ يا امام حسن عسگري دخيلـ جمال امام زمان صلوات. يا (جمال هشت و چهار صلوات) ـ زياده باد دين خاتم انبياء ـاي چهارده معصوم پاك ـ نيمه كلام الله مجيد ـ شانزده گلدسته طلا ـ صد و هفده كمربسته مولا ـ خداي هجده هزار عالم و آدم ـ بر بي صفتان روزگار لعنت ـ يا (بر نمكنشناس لعنت) ـ بيس (بيست) لعنت خدا بر ابليس ـ يك بيس (بيست و يك) آقاي قنبر عليس(علي است) ـ دوبيس مرد دو عالم عليس ـ چاربيس بيمار دشت كرب و بلا (كربلا) يا (نازچهار ستون بدنت) ـ پنج تن زير كسا ـ شش ساق عرش مجيد يا (باقر العلوم بعد از نبي)علي است ـ سه بيس يا علي مثلت كيس(كيست) هفت بيس يا علي موسي بن جعفر ـ هش بيس ياعلي بن موسي الرضا ـ نُه بيس نوح نبي الله ـ سي ختم كلام الله ـ يك سي گرفتيماشاءالله ـ دوسي برايش ذولفقار ـ نيستي جان كفار ـ چاره بيچارگان خود الله ـ دادرسدرماندگان خود مولا ـ يا ابوالفضل العباس دخيل ـ يا موسي بن جعفر ـ يا علي بن موسيالرضا بطلب ـ نه سي طوفان بلا ـ چهل ختم اولياء و انبياء ـ يك چل بزرگ است خدا ـ دوچل محمَّد است مُصطفا ـ سه چل عليس شير خدا ـ چار چل يا فاطمه زهرا ـ پنج چل خديجهكبرا ام المؤمنين ـ شش چل ابراهيم خليل الله ـ هفت چل موسي كليم الله ـ هش چل عيسيروح الله ـ نه چل آدم صفي الله ـ پنجاه، هزار بار بر جمال خاتم انبياء صلوات ـ زآدم و حّوا دگر نبي الله ـ شعيب و يوسف و يعقوب ـ پس خليل الله ـ ملائكان مُقّرب ـدگر ز جبرائيل ـ ز حسُن يوسف ـ جمال شصت بند ديو ، علي را صلوات .
دراين هنگام مرشد براي دنبال كردن شماره و رساندن آن به (114) يا (117) از پنجاه بهپايين مي شمارد بدينگونه:
نهچل آدم صفي الله ـ هش چل عيسي روح الله ـ هفت چل موسي كليم الله . . . . . . . تابه شماره يك برگردد. (17) شماره يا (14) شماره بازمانده از (117) يا (114) رادوباره از يك به بالا مي شمارد. ولي اگر مرشد از شماره شصت به پائين شمرده باشد سهشماره يا شش شماره به يك مانده كه روي هم (117) يا (114) شماره مي شود شماره را بهپايين مي رساند. البته اين اندازه شمارش در صورتي پيش مي آيد كه سنگ گيرنده بهتواند (117) يا (114) بار سنگ بگيرد.
جاي ايستادن ورزشكاراندر گود
درگود هر يك از ورزشكاران به فراخور مقام خود در جايي مي ايستند. كار كُشتهترين وكار آزمودهترين و سالمندترين آنها كه پيش كسوت ديگران خواهد بود «مياندار» مي شودو ميان گود روبروي مرشد مي ايستد. ورزشكاري كه پس از او از ورزشكاران ديگر سالمندترو آزموده تر است پاي (سر دم) ميايستد. اگر در ميان ورزشكاران «سيّد» ي باشد و درورزش باستاني پختگي چندان هم نداشته باشد پاي (سر دم) مي ايستد و اگر شايستگيميانداري داشت در ميان گود مي رود و ميانداري مي كند. در اين صورت پيشينهترينورزشكار روبروي او (پاي سر دم) يا پشت او مي ايستد. ورزشكاري كه از ديگران ناآزمودهتر و ناپخته تر است و به او (تازه كار) مي گويند، جايش در گود پشت سر مياندار است.ديگر ورزشكاران از بزرگ تا كوچك (از نظر آزمودگي) به ترتيب كنار گود دورادورمياندار مي ايستند.
شنا رفتن
پيشاز شنا رفتن، مياندار يكي از تخته شناها را كه در غرفه اي روي هم ريخته شده استبرميدارد و به دنبال او ورزشكاران يكي پس از ديگري ، تخته اي را برمي دارند و دروگود ميايستند. سپس مياندار دور گود ميگردد و به هر يك از ورزشكاران ميانداري كردنرا تعارف مي كند. آنگاه از همه رخصت مي طلبد و تختهاش را در ميان گود مي گذارد وزانوان و پنجه پا در كف گود قرار مي دهد و دو لبه تخته شنا را با دست مي گيرد .گاهي مرشد يا مياندار از ورزشكاري كه آوزاي خوش و گيرا دارد درخواست مي كند كه چندبيتي به مناسبت حال و مقام بخواند و پيش از اينكه او خواندن را آغاز كند «مياندار»يا «مرشد» مي گويد: (مزد دهنش به محمد صلوات) و همه صلوات مي فرستند و با صلواتفرستادن ورزشكاران، آوازه خوان كمي خستگي در مي كند و سرانجام آواز خود را چنين بهپايان مي رساند:
يارب به حـّق ناد علياً سينجلي يا رب به حـّق شاه نجف مرتضي علي
افتادگانوادي غم را بگير دست يا مصطفي محمد و يا مرتضي علي
وآنگاه همه صلوات مي فرستند سپس مياندار دو پايش را پس مي برد و از يكديگر باز ميگذارد و به مرشد نگاه مي كند. ورزشكاران هم به پيروي از مياندار چنان مي كنند مرشدزنگ را به صدا در مي آورد و به ضرب مي زند و با هر تك ضربه محكمي كه مي كوبدورزشكاران سينه خود را به سوي تخته شنا خم و نزديك مي كنند . گاهي در كشاكش شنارفتن مياندار با صدايي كه از خستگي بريده به گوش مي رسد فرياد مي زند (علي بابا) وبا دست به مرشد اشاره مي كند كه آهنگ ضرب را تندتر كند تا آنها شيوه شنا رفتن راعوض كنند.
ورزشكارانچهار گونه شنا مي روند:
شنايكرسي ـ شناي دست و پا مقابل ـ شناي دو شلاقه ـ شناي پيچ.
شنايكرسي:در اين شنا ورزشكاران پس از اين كه تخته شنا را بر كف گود گذاشتند دو سر آن را ميگيرند و دو پا را در برابر آن تا آنجا كه بتوانند چنان از هم باز مي كنند كه كفپاهايشان از كف گود بلند نشود و سپس شنا مي روند.
شناي دست و پامقابل:در اين شنا، دو دست ورزشكار بر روي تخته به فاصله بيست سانتي متر از هم قرار دارد وپاهاي او در امتداد تن كشيده و جفت است.
شناي دوشلاقه:شناي دو شلاقه همان شناي (دست و پا مقابل) است با اين فرق كه در آن دو بار پياپيشنا مي روند و پس از آن كمي درنگ و خستگي در مي كنند و سپس دوباره ديگر پياپي شنامي روند. اين روش را تا پايان ورزش نگاه مي دارند.
شنايپيچ:در اين شنا مانند شناهاي ديگر دست هاي ورزشكار بر روي تخته از يكديگر باز است و اونخست در حركت اول سر خود را زير بغل چپ مي برد و تنه خود را به سوي راست مي چرخاندو در حركت دوم ، سر خود را زير بغل راست مي برد و تنه را به سوي چپ مي چرخاند و شنارا به همين روش ادامه مي دهد.
نرمش:ورزشكاران پس از شنا رفتن بر مي خيزند و بي آنكه تخته شنا را از كف گود بردارندبراي در كردن خستگي نرم و آرام بدن خود را تكان ميدهند و اين حركت را نرمش مينامند. مرشد هنگام نرمش كردن ورزشكاران آهنگي ملايم مي گيرد و اشعار را با آهنگمخصوص نرمش مي خواند . روش نرمش هر مياندار با مياندار ديگر اندكي اختلاف دارد.
ميلگرفتن:ورزشكاران هر كدام يك جفت ميل از جايگاه ويژه ميلها كه در بالاي گود و نزديك آناست بر مي دارند و نخست مياندار به هر يك از ورزشكاران تعارف مي كند كه ميانداريبپذيرند و اگر كسي نپذيرفت، همان مياندار ميلها بر شانه خود مي گذارد و ديگران ازاو پيروي مي كنند وبا ضرب مرشد ميل گرفتن را آغاز مي كنند . ميل گرفتن سه گونه است:ميل سنگين ـ ميل چكشي يا (سرنوازي) ـ ميل جفتي.
ميلسنگين:ورزشكاران با آهنگ ضرب و آواز مرشد آرام و سنگين يك بار ميل دست راست را روي شانه وپشت و پهلو و سينه راست مي چرخانند و ميل ديگر را پيش سينه چپ رو به بالا نگاه ميدارند، و بار ديگر ميل دست چپ را روي شانه و پشت و پهلو و سينه چپ مي چرخانند و ميلديگر را پيش سينه راست رو به بالا نگاه مي دارند . اين كار به اين روش ادامه مييابد.
ميل چكشي ياسرنوازي:ورزشكاران با آهنگ ضرب مرشد كه تند و با شتاب است ميل را بروي شانه ها و پشت و پهلوو سينه به تندي مي چرخانند.
ميلجفتي:نخست دو ميل را در برابر هم روي سينه نگاه مي دارند سپس پي در پي باهم به پس ميبرند و بازميگردانند. ورزشكاران پس از ميل گرفتن براي در كردن خستگي دسته ميلهارا در دست مي گيرند و ته آن را بر كف گود مي گذارند و ميلها را تك تك پيش و پس ميبرند و مي نشينند و بلند مي شوند. اين گونه نرمش و ميل گرفتن را (خم گيري) ميگويند.
پا زدن:مياندار در ميان گود مي ايستد و ورزشكاران پيرامون او گرد مي آيند. نخست پاي آراميمي زنند كه به آن پاي (نرم) مي گويند و آن چنين است كه ورزشكار پنجه يك پا را اندكياز زمين بلند مي كند و بر روي پنجه پاي ديگر، خود را تكان مي دهد و به آرامي پيش وپس مي رود.
ورزشكاراندر زورخانه چهار جور پا مي زنند:
1ـپاي اول (پاي چپ و راست) 2ـ پاي جنگلي 3ـ پاي تبريزي اول و دوم و پاي شوم 4ـ پايآخر.
1
ـ پاياول:ورزشكاري روي پنجه پا مي ايستد و پايها را پي در پي به چپ و راست مي گذارد. بدينگونه كه يك بار پاي راست را در كناره بيروني پاي چپ مي گذارد و در پي آن پاي چپ رادر كناره بيروني پاي راست مي گذارد و اين كار را تند و پي در پي ادامه مي دهد و درهمين حال تن خود را نرم و آرام مي جنباند.
2ـ پايجنگلي:ورزشكار روي پنجه هاي پا مي ايستد و با آواز و صداي ضرب مرشد يك بار سنگيني بدن خودرا روي پنجه پاي چپ مي اندازد و پاي راست را به پيش پرتاب مي كند و بار ديگر رويپنجه پاي راست مي ايستد و پاي چپ را به پيش پرتاب مي كند. اين كار تند و پي در پيانجام مي گيرد گاهي ورزشكار، ميان پاي جنگلي زدن (رخصت) ميطلبد و ميان گود مي آيدو مي چرخد. در اين هنگام ورزشكاران ديگر در كنار گود مي ايستد و او را نگاه ميكنند.
3ـ پاي تبريزي .
الفـ پاي اول: ورزشكار همآهنگ با ضرب مرشد ، هر بار بر يكي از دو پاي خود تكيه و پايديگر را به پيش پرتاب مي كند. در اينحركات دستها نيز ميجنبد.
بـ پاي دوم: پس از پاي اول ، مياندار از ميان گود با دست به مرشد اشاره مي كند ومرشد بي درنگ آهنگ ضرب را تند مي كند و مياندار به شرح زير (دو پا) مي زند، يكبارپاي راست و بار ديگر پاي چپ را به پيش پرتاب مي كند و آنگاه پايها را يكي يكي كمياز زمين برميدارد و مي گذارد و در اين حال تمام بدن خود را نيز به نرمي تكان ميدهد.
جـ پاي سوم: پس از پاي دوم مياندار باز با دست به مرشد اشاره مي كند و مرشد آهنگ ضربرا عوض مي كند . در اين هنگام مياندار «سه پا» مانند «دو پا زدن» است با اين فرق كهورزشكار سه پا را پشت سر هم يكي پس از ديگري پرتاب مي كند و آنگاه كمي درنگ مي كندو دوباره همين روش پا مي زند.
4ـ پايآخر:ورزشكارروي پنجه هاي دو پا مي ايستد و با آواز مرشد تند و پشت سر هم پاها را بلند مي كند ويكي پس از ديگري به عقب مي برد و باز مي گرداند گويي دونده اي است كه در جاي خودايستاده است و پيش نمي رود.
چرخ زدن
چرخزدن پنج گونه است:
1ـچرخ جنگلي 2ـ چرخ تيز 3ـ چرخ سبك و چمني 4ـ چرخ تك پر 5ـ چرخ سه تك پر.
چرخجنگلي:ورزشكار در ميان گود مي آيد و دستها را در امتداد شانه نگاه مي دارد و به نرمي خودرا تكان مي دهد و آرام و همآهنگ با صداي ضرب مرشد، دور گود مي چرخد.
چرختيز:ورزشكار درميان گود يا دور گود بسيار تند به دور خود مي چرخد . گاهي سرعت چرخ آنقدرزياد مي شود كه هيكل چرخنده را نمي توان تشخيص داد.
چرخ سبكچمني:ورزشكار در چرخ سبك و چمني نه تند و نه آرام بلكه سنگين و زيبا به درو خود مي چرخدو با چرخ دور گود را هم مي پيمايد.
چرخ تکپر:ورزشكار پس از يك بار بدور خود چرخيدن، يك بار هم به هوا مي جهد و در هوا چرخي بهدور خود مي زند. گاهي هم چرخنده دو دست راست را روي هم بر سينه مي گذارد و چرخ ميزند. معمولاً ورزشكار «تك پرها» را در هوا در گوشه هاي گود انجام ميدهد.
سه تکپر:ورزشكار سه بار به دور خود مي چرخد آنگاه يك تك پر در هوا مي زند. مرشد براي هر يكاز چرخها آهنگي ويژه بر ضرب مي گيرد.
كبـّادهكشيدن
كبـّادهكشيدن:كباده را همه ورزشكاران نمي كشند و كسانيكه بخواهند بكشند پس از چرخ زدن دوتا دوتايا تك تك از مرشد يا پيش كسوت «رُخصت» مي گيرند و هر كدام كبادهاي برميدارند و بادو دست در بالاي سر نگه مي دارند. كباده كشيدن به اين گونه است كه ورزشكار كمانكباده را با دست راست و زنجير آن را با دست چپ مي گيرد (و برخي هم از ورزشكارانبرعكس) و بالاي سر در اين حالت دو بازوي او كمي تا شده است نگه مي دارد. و با ضرب وآواز مرشد، يك بار دست راست را در امتداد شانه نگاه مي دارد و دست چپ را بر روي سرخم مي كند و مي خواباند و بار ديگر دست چپ را در امتداد شانه نگاه مي دارد، و دستچپ را بر روي سر خم مي كند و مي خواباند و بدين گونه ورزشكار كباده كشيدن را ادامهمي دهد. او بايد به روي پنجه هاي دو پا به ايستد و با آهسته و نرم حركت دادن كبادهپا به پا بشود و پيش و پس برود .
كُشتي
درگذشته پس از پايان يافتن ورزش، كشتيگيران و پهلوانان ميان گود مي رفتند و دو به دوبا هم كشتي مي گرفتند. دو كشتي گير نخست (فرو مي كوبيدند) آنگاه مرشد لنگي به ميانهر دو كشتي گير پرتاب مي كرد تا دست نگه دارند كه شعر(گُل كُشتي) خوانده شود.كشتيگيران در كنار هم به پهلو، رو به قبله خم مي شدند و يك دست را بر گردن يكديگرو دست ديگر را روي زانو مي گذاشتند و مرشد شعر (گل كشتي) را مي خواند يا يكي ازورزشكاران كه آواز خوشي داشت در لبه ديوار گود مي نشست و از حاضران (رُخصت) ميطلبيد و گل كشتي را مي خواند:
درمعركه ها درنگ مي بايد كرد خون برجگر نهنگ مي بايد كرد
پوشنديلان زره به پيكار اينجاستجايي كه برهنه جنگ مي بايدكرد
دوكشتي گير پس از اينكه مرشد يا خواننده مي گويد:
خدارا سجود ، پيران را عزّت، جوانان را قدرت ، رب المشرقين و رب المغربين فباي آلاءربكما تكذبان، كف گود را دست مي بوسيدند و كشتي را آغاز مي كردند.
دعا كردن
پساز پايان ورزش،مرشد مي گويد (اول و آخر مردان عالم بخير) و به زنگ مي زند و تنبكرا كنار ميگذارد و مي نشيند. در اين هنگام مياندار و ورزشكاران ديگر كه هر يك لنگيبر دوش انداخته اند به كنار گود مي آيند و به لبه آن تكيه مي دهند و مياندار ديگرانرا احترام مي گذارد و تعارف مي كند. اگر كسي نپذيرفت خود او به دعا كردن مي پردازدو ورزشكاران و تماشاچيان هم باهم پس از هر يك از دعاهاي او (آمين) مي گويند. دعاچنين است:
دستو پنجه مرشد درد نكند. خداوند نسل سادات را زياد كند و دشمن و بدخواه سادات را ازصفحه زمين براندازد. پروردگارا به حق عزت و جلالت قسمت مي دهيم كه تيغ شاه اسلامپناه ما را «بـرا» (بـران) بگردان، سايه بلند پايه اش را از سر آب و خاك ايران وفرد فرد ايرانيان كم و كوتاه نفرما. پروردگارا شر شيطان و بلاهاي ناگهاني، نفساماره آخر الزمان را از بلاد اسلام دور بگردان. خداوندا بانيان ورزش را كه مرده اندو رفته اند رحمت بفرما. در دنيا و آخرت زبان مار را به ذكر لا الله الا الله گويابفرما. پروردگارا تورا قسم مي دهم به حق مقـربان درگاهت در دنيا ما را از زيارتائمه اطهار و در آخرت از شفاعت ابا عبدالله بي بهره منما. سپس مياندار ميگويد:
برآن كساني رحمت باد كه خداوند رحمتشان كرده. در دنيا و آخرت ما را روسفيد و نام نيكبگردان. يك صلوات ختم كنيد. حاضران صلوات مي فرستند و دعا پايان ميپذيرد.
گل ريزان
يكياز ديدنيترين جشنها كه در زورخانه بر پا مي شود (گل ريزان) است. جشن بيشتر درشبهاي ماه رمضان براي بزرگداشت پهلوانان بنام و كهن بر پا مي شود و در آن پهلوانانو ورزشكاران قديمي و با سابقه و بزرگان و سرشناسان محل دعوت مي شود و هر يك از آناندسته گلي با خود مي آورند و در و ديوار زورخانه نيز با گل پوشيده مي شود. در جاهايخاص و روي ميز شيريني و ميوه چيده مي شود. پس از يك دور ورزش و بازيهاي ورزشي و چندكشتي ميان پهلوانان بنام، يكي از پيش كسوتترين ورزشكاران درباره مقام پهلواني كه(گل ريزان) براي او برپا شده است سخن ميراند. اكنون «گل ريزان» بيشتر برايبزرگداشت، و پاس پهلوان يا ورزشكار آزموده و قديمي برپا مي شود و هم چنين براي كمكبه خانواده ورزشكاراني كه درآمد كافي براي گذراندن زندگي خود ندارند ياگرفتاريهايي زندگي آنان را آشفته كرده است. براي «گل ريزان» دعوت نامه هايي باعنوان «همت عالي» و به ارزشهاي گوناگون چاپ مي كنند و پولي را كه از اين راه گرد ميآيد به ورزشكار يا خانواده او مي دهند.
پهلوانان بنام
درزير لوحهاي كه نام سرشناسترين پهلوانان ايران از سده هفتم هجري تاكنون بر آن كندهو بر ديوار خاوري زورخانه بانك ملي ايران كار گذاشته شده است آورده مي شود:
1ـپهلوان فيله همداني سده هفتم هجري.
2ـپهلوانمحمود بنولي الدين خوارزمي (پورياي ولي)سده هشتم.
3ـپهلوان محمد ابوسعيد سده نهم.
4ـپهلوان نداقي عراقي اصفهاني سده دهم.
5ـپهلوان بيك قمري سده دهم.
6ـپهلوان ميزابيك كاشي سده يازدهم.
7ـپهلوان كبير اصفهاني سده دوازدهم.
8ـپهلوان لنـدره دوز سده سيزدهم.
9ـپهلوان عسگر يزدي سده سيزدهم به بعد.
10ـپهلوان محمد مازار سده سيزدهم به بعد .
11ـپهلوان ابراهيم يزدي (يزدي بزرگ) سده سيزدهم به بعد.
12ـپهلوان شعبان سياه سدهسيزدهم به بعد.
13ـپهلوان حاج حسن بد آفت سده سيزدهم به بعد.
14ـپهلوان حاج نايب رضاقلي سده سيزدهم به بعد.
15ـپهلوان حسين گلزار كرمانشاهي سده سيزدهم به بعد.
16ـپهلوان اكبر خراساني سده سيزدهم به بعد.
17ـپهلوان يزدي كوچك (عبـُدل) سده سيزدهم به بعد.
18ـپهلوان سيد هاشم خاتم زاده سده سيزدهم به بعد.
19ـپهلوان اصغر نجار سده سيزدهم به بعد.
20ـپهلوان ميرزا باقر دراندروني سده سيزدهم به بعد.
21ـپهلوان علي ميرزاي همداني سده سيزدهم به بعد.
22ـپهلوان مهدي خان سيف الممالك سده سيزدهم به بعد.
23ـپهلوان صادق قُمي سده سيزدهم به بعد.
24ـپهلوان سيد حسن شجاعت (رّزاز) سده سيزدهم به بعد.
25ـپهلوان حاج محمد صادق بلور فروش سده سيزدهم به بعد.
26ـپهلوان سيد تقي كمل قمي سده سيزدهم به بعد.
نوشته شده توسط علی در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 13:54 موضوع مقالات | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شهید سید جواد میرشاکی
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY